قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3591
تاريخ الفي ( فارسى )
دستگير نموده ، جبرا و قهرا به شهر غزنى درآمد و فرمود كه خانههاى امراى غوريان و باميان را تاراج كردند . و به اين واسطه اكثر غزنى به تاراج رفت و علاء الدّين و برادرش را در قلعهء غزنه محاصره نمودند . بعد از آن جلال الدّين ، برادر كوچك ، به علاء الدّين ، برادر بزرگ ، گفت كه « تو در قلعه آنمقدار زمان بمان كه من لشكر جمع آورده متوجّه دفع اين غلام گردم . » بنابراين ، جلال [ الدّين ] با بيست سوار از قلعه بيرون آمده روى به باميان رفت . و در تواريخ معتبره مسطور است كه در وقتى كه جلال الدّين با آن بيست سوار بيرون مىرفت ، يك عورتى از زنان غزنى او را [ 203 ب ] شناخت و از روى استهزا و مسخرگى به او گفت كه « اى جلال الدّين ! به كجا مىروى ؟ اگر توشه نداشته باشى اين يك [ قرص ] نان را بگير كه كار بار سفر است . » جلال الدّين از اين سخن بسيار متأثر شد و به آن زن گفت كه « ان شاء اللّه تعالى تو خواهى ديد كه من چگونه بازخواهم آمد . بعد از اين بر تو يقين مىشود كه سلطنت من چگونه خواهد بود . » القصّه ، چون جلال الدّين به اين نحو بيرون رفت ، تاج الدّين يلدوز كار بر علاء الدّين تنگ گرفته به نوعى كه علاء الدّين كس پيش او فرستاده امان خواست كه به باميان رود . تاج الدّين يلدوز قبول اين معنى نمود و اماننامهاى جهت او فرستاد . و چون اماننامهء تاج الدّين به علاء الدّين رسيد ، چاره غير از بيرون آمدن نديد . و چون علاء الدّين بيرون آمد ، تاج الدّين از دور قلعه كوچ كرده به جانب باغى كه سلطان شهاب الدّين در آنجا مدفون بود رفت ، و غرضش آن بود كه مبادا از سپاه او كسى به علاء الدّين يا اسبابش دستدرازى نمايد . امّا باوجود اين حال ، جمعى از اتراك كمين كرده بعد از رفتن تاج الدّين اسباب علاء الدّين را بالتّمام تاراج كردند ، حتى آنكه وى را از اسب فرود آورده جامههاى وى را نيز گرفته ، او را برهنه در يك ازار ، پياده ، در پاى قلعهء غزنى سر دادند . و چون اين خبر به سمع تاج الدّين رسيد ، بسيار متأثر گرديد . بنابراين ، فى الحال چند دست رخت [ براى ] پوشيدن و چند مركب از براى سوارى ، از اسب و استر ، و مبلغى زر جهت او فرستاد . علاء الدّين غير از يك دست رخت و يك اسب سوارى ، چيز ديگر از آنچه او فرستاده بود نگرفت . و از آنجا سوار شده به جانب باميان رفت و در آنجا لباس سياه پوشيده بر خر سوار مىشد و هرچند كه مردم او را در آن باب منع مىكردند ، او قبول نمىكرد و مىگفت : « تا من انتقام خود از اهل غزنه نگيرم ترك اين لباس نمىكنم . » و اظهار اين معنى و اصرار بر آن مردم غزنه را در وهم مىداشت ، تا آنكه آخر الأمر با آنكه بر غزنى استيلا يافت ، او را فرصت نداده ، بر دست تاج الدّين يلدوز گرفتار ساختند - چنانچه عنقريب به تفصيل خواهد آمد ، ان شاء اللّه تعالى .